|
ساغر
|
||
|
شعر و نكات ادبي |
مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار اين قـفس را
برشکن و زير و زبر کن
بلبل پـر بسته ز کنج قـفس درآ
نغـمهء آزادي نوع بشر سرا
در نفسي عرصهء اين خاک تيره را، پر شرر کن! ناله سر کن
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا! اي فـلک! اي طبـيعـت!
شام تاريک ما را سحـر کن، پر ثمر کن
نوبهـار است، گل به بار است
ابر چـشمـم، ژاله بار است
اين قـفس، چون دلم تـنگ و تار است
شعـله فکن بر قـفس اي آه آتـشين
دست طبـيعـت گـل عـمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گـل از اين
بـيشتر کن، بـيشتر کن
مرغ بيدل شرح هـجران مخـتصر مختصر کن!
ملک اشعرای بهار
یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های در تموج و اهتزاز باشد.
جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.
از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هردو از یک قرص نان تناول مکنید.
به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.
همچون سیمهای عود که هریک در مقام خود تنهاست،اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند
دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.
در کنار هم باستید اما نه بسیار نزدیک :
از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند،
و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.......
|
ناصرالدينشاه وقتي به فكر شعر و شاعري افتاد و بعد از مدتي چند سطر شعر گفت و ميخواست نظر مثبت شعراي زمان خود را جلب كند، به اين منظور ملكالشعراي وقت را به حضور پذيرفت و شعر خود را براي او خواند. ملكالشعرا بدون ترديد و واهمه به او گفت كه اين شعر فوقالعاده آبكي است. پادشاه كه هرگز انتظار شنيدن كلمات قاطع و صراحت لهجه او را نداشت دستور داد كه او را به زندان فرستند و بهخاطر اينكه او را تحقير كند دستور داد كه در انتهاي اصطبل شاهي جاي دادند. بعد از مدتي شاه شعر خود را مرور كرد و به اصطلاح معايب آن را اصلاح كرد و دوباره ملكالشعرا را به حضور پذيرفت و شعر اصلاح شده خود را برايش خواند. بعد از خواندن شعر ملكالشعرا بدون اينكه چيزي بگويد بلند شد و به راه افتاد. شاه كه انتظار اين حركت ملكالشعرا را نداشت او را ميخواند و ميگويد: من نظر تو را خواستم به كجا ميروي؟ ملكالشعرا بدون درنگ در پاسخ ميگويد: «ميروم خودم را به اصطبل شاهي معرفي كنم». فرستنده: احمد خورشيدپرست |
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
نسيم شمال
وفات يك دختر فقير از شدت سرما
---------------------------------------------
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
ما كه مي ميريم در هذالنسه
تو نگفتي مي كنيم امشب الو؟
نگفتي مي خوريم امشب پلو؟ تو
نه پلو ديــديـــم امشب نــــه چلــــو
ســـــخت افتــــاديـــــم انــــدر منگنـــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
اين اتاق ما شده چون زمهرير
باد مي آيد ز هر سو چون سفير
مي زنم امشب ز سرما من نفيــــر
مـــــــي دوم از ميســــره بـــــر ميمنـــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
اغنيا مرغ و مسمــا مي خــورنــد
با غذا كنياگ و شامپا ميخورند
منزل ما جمله سرما مي خـــورنـد
خـانـه مــا بـــدتـــر اســــت از گــــردنــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
اندر اين سرماي سخت شهر ري
اغنيا پيش بخاري مست مي
اي خداوند كــريم فــــرد و حـــــي
داد مـــــا گيــــر از فــــلان الســـلطنــــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
خان باجي مي گفت با آقا جلال
يك قران دارم من از مال حلال
مي خرم بهر شمــا امشب زغــال
حيـــــف افتـــــاد آن قـــــران در روزنـــــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
مي خورد هر شب جناب مستطاب
مــاهي قــرقــاول و جوجــه كبــاب
مـا بـــراي نـــان جـــــو در انقـــلاب
واي اگر ممتـــــــد شــــود ايــــن دامنــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
شاه باجي مي گفت سنگك ميخريم
بـــا پنيــــر و سبـــزي مـــي خــــوريـــم
قــــرار گفتــــــــه مــــــلاّ كــــــريــــــم از
خـــــورده در بـــــازار از خـــرهــــــا تنـــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
فكر آتش كن كه مُردم آبجي جان
شام هم امشب نخوردم آبجي جان
با فلاكت جان سپردم آبجي جـــان
الا مـــــان از رنـــــج و فقــــر و مسكنــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
تخم مرغ و روغن و چوب سفيد
با پياز و نان گر امشب ميرسيد
مي نموديم "آشكنه" امشب تريــد
حيـــــف ممكـــن نيست پـــول اشكنـــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
گر رويم اندر سراي اغنيا
از بــراي لقمـــه نـــاني بينــوا
قاب چي گويد كه گم شو بي حيــا
درد مـــــا را چــــون شيــــر ارژنــــــه مي
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
نيست اصلاً فكر اطفال فقير
نه وكيل و نه وزير و نه امير
خــــــدا داد فقيــران را بــگيــــر اي
سيـــــــر را نَبـــــوَد خبـــر از گـــــرسنــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
ما ز سرماي زمستان بي قرار
لخت و عريان, مات و مبهوت و فكار
اغنيــــــــا در رختخـــواب زرنـــگـــار
خفتـــه بـــا جــــاه و جـــلال و طنـــطنـــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
خانباجي آمد جلو با پيچ و تاب
داشت اندر دست خود يك كاسه آب
گفت: اي دختر به اين حـال خــراب
آب خــالي مي خوري ؟ گفتـــا كـــه: نــه
آخ عجب سرماست امشب اي ننه
ما كجا و نعمت الوان كجا؟
صحبت خان و بك و اعيان كجا؟
دختر آخر مــا كجـــا و نــــان كجـــا؟
عكـــــــس نـــان را بنـــگـــر انــــدر آينــــه
آخ عجب سرماست امشب اي ننه
شاه باجي چون رسيد از گرد راه
خــــاكه و حــــال تبـــاه بـــــا زغـــــال
يك نگــاهي كـــرد بـــا افغـــان و آه
يـــخ كـــرده ز ســـرمــــا مــــومنـــه ديــد
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
*********
ز مردم دل بگردان با خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت میچکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن.................
روزگار است آنکه گه عزت دهدگه خاردارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
دیدن خانه های متروک در شهر و روستاها که روزی و روزگاری غلغله بچه ها و صدای پدر ومادر ها طنین انداز آن فضاها بود بسیار غم انگیز بوده و هست .
چند روز پیش غروب به خانه پدری سری زدم موقع اذان غروب بود فضای نیمه تاریک خانه که فقط مهتابی ایوان کمی آن را روشن کرده بود آنقدر غم انگیز بود که طاقت نیاوردم بیشتر آنجا باشم هر چند دوست داشتم نماز مغربم را همانجا بخوانم به یاد ایامی که به پدرم اقتدا میکردم با فاتحه ای برای والدینم از خدای بزرگ مغفرت طلبیدم و خانه را ترک کردم.
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو درگل باشی
من نگویم که کنون باکه نشین وچه بنوش
که توخود دانی اگر عاقل و زیرک باشی
بس كه جفا ز خار وگل ديد دل رميده ام
همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيده ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام
حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده اي من ز جهان بريده ام
تا به كنار من بودي بود به جا قرار دل
رفتي ورفت راحت از خاطر آرميده ام
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام
چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام
يا ز ره وفا بيا يا ز دل رهي برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام
كاكل از بالانشيني رتبه اي پيدا نكرد
زلف ازافتادگي لايق به مشگ وعنبراست
شست وشاهدهردودعوي بزرگي ميكنند
پس چراانگشت كوچك لايق انگشتر است
ناكسي گربركسي بالانشيندعيب نيست
جاي چشم ابرونگيردگرچه اوبالاتر است
آهن وفولادهردوازيكي كوره مي آيند برون
اين يكي شمشير گرددوآن دگر نعل خر است
دود اگر بالا نشيند كسرشأن شعله نيست
روي دريا خز نشيند قعر دريا گوهر است
شعر زيبايي از عارف بزرگ و رهبر فقيد انقلاب امام خميني (قدس سره) در روزنامه ديدم و صلاح ديدم كه در آغاز سال 1389 آن را در وبلاگ بگذارم :
باد نوروز وزيدست به كوه و صحرا
جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست
نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما
صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند
جام مي گير ز مطرب كه روي سوي صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا
عيد نوروز مبارك به غني و درويش
يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا
گر مرا ره به در پير خرابات دهي
به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا
سالها در صف ارباب عمائم بودم
تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا
|
|